خرید بک لینک

یادمه بچه بودم بابام میگفت الان ساز زدن یاد میگیرید..یه روزی تو زندگی دلتون میگیره و میشینید ساز میزنید و حال میکنید...

.

.

.

الان میفهمم چی میگفت

امشب بعد مدتها دست به ساز شدم..سازی که حالا خیلی شکسته و داغون شده..

زدم وخوندم و با تمام سلول های بدنم معانی اشعارو درک کردم و بخودم نسبت دادم:

گل گلدون من شکسته در باد..

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

نمیدونم منتظر کیه م که ناجی من بشه...

کی که منو به خودم برگردونه..

الان فقط ایلیا به ذهنم میاد..

گرچه گاهی فکر میکنم نمیتونم تاثیری روش بذارم و اونم ....

ولی گوشه ای از قلبم میگه احمق تو مادری....

تو با روح و عشقت میتونی بیشترین اثروو بذاری...

دردناکترین صحنه امشب بی تفاوتی همسرم بود که تو اتاقش با خودش اهنگ دیگه ای زمزمه میکرد...

کسیکه روزگاری عاشق ساز زدن و خوندنم بود......

روزگار بیرحمیست...

برچسب: نویسنده: آوا کاشفی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 17:52

صفحه بندی